مولف ناشناخته
16
تاريخ شاهى ( فارسى )
نفرمايم ، و خواجه را فرمود كه عهدى نويسد تا آن را [ 33 ] دستور خود سازم و همواره آن را كار بند باشم ، و خواجه درين معنى رسالهاى نوشته است عظيم پرفايده و اين رسالتى مشهور باشد . و سلطان تا روز وفات بر آن اسلوب زندگانى كرد . و از چيزها كه درين معنى از صاحب مغفور فخر الملك شمس الدين محمد شاه « 1 » طيّب اللّه سره و جعل الجنة مثواه مشاهده افتاد در روزگار قتلغ تركان ، انار اللّه برهانه ، يكى آنست كه در وقتى كه ابنيهء حوالى مدرسهء مرقد وضع مىكردند ، بنايى چند مختصر كه يهود و تراكمه و ديگر فقرا در منازل و اماكن ملوك ساخته بودند احتياج مىافتاد ، فرمان شد كه آن را خراب كنند و زمينهاء آن مضاف عمارات مدرسه گردانيد . آن درويشان در جزع و اضطراب آمدند كه چون سعيهاى ما باطل مىكنيد بايد كه صدقهاى در عوض آن بما رسد [ 34 ] و درين معنى تظلمها داشتند و قصهها رفع كرد ، تركان فرمود كه اين زمين سلطانى بود و ايشان اين عمارت بىاجازت كردهاند عوضى بايشان نبايد داد ، همه محروم بازگشتند . مغفور فخر الملك رحمه اللّه گفت : اى خداوند ، اين مبلغ پانصد ششصد دينار برآيد ، اين درويشان محروم كردن نشايد ، اگر وجهى از ديوان بدايشان نمىپردازد - اگر فرمان باشد - بنده از خاصهء خود اين وجه بسازد . تركان را رحمه اللّه ازين مضايقت شرم گرفت ، فرمود كه قيمت كنند و وجه از ديوان بدهند . بيت تا توانى به صيد دلها كوش * زانكه دلها ترا كنند دلير مرد دلدار نيست جز دلجوى * زانكه دلجويى است عادت شير هركه با او بود دل مردم * در همه كار پردل آمد و چير [ 35 ] روى دلها به تست اقبالش * چون بگشت از تو اين بود ادبير « 2 » و ديگر از خواص و خصال وزرا آنست كه چون در خدمت پادشاه به اختصاص
--> ( 1 ) - مقصود خواجه فخر الملك شمس الدين محمد شاه بن حاجى زوزنى است كه مدتها وزارت و كدخدائى سلطان قطب الدين قراختائى را نيز داشته . رجوع شود به حواشى تاريخ كرمان ص 153 ( 2 ) - ادبير ، ادبار